تبليغاتX
•.¸×¸.•کنگر خوردی،لنگر ننداز•.¸×¸.•


•.¸×¸.•کنگر خوردی،لنگر ننداز•.¸×¸.•

گـــاهی خودن لــَـقــَـدی از پشت،بــرداشتن گـــامی به جــلوست

اه!این لعنتیا واس چی نمیرن؟؟

اگه یه روز دیگه بود که خر َم اینجا پرنمیزد!!

شانسه ما داریم!؟

بریم وقتی همه رفتن بیایم........

***

ماجرا ازاون روزی شروع میشه که روز معلم تو سالن یه عالمه کیک و شیرینی گذاشته بودن

که نمیذاشتن کسی بشون دس بزنه!

از این رو وقتی دیدیم اینا قصد ندارن بمون از شیرینیا بدن!، با بروبچ(زهرا ومریم ومهسا)

تصمیم گرفتیم که خودمون برداریم!!

سردسته شونم من شدم وپستم این بود که تیکه کیکی رو که رو بود بردارمــ!

وبعدعملیات کیک دزدی آغاز شد...

هرکی رف سر پست خودش،زهرا جلوی اونای دیگه رو گرفت که نبینن،مریم هم مواظب بود کسی نیاد،

وبعد اینجا بود که زورو وارد میشود

دریک چشم به هم زدن تیکه کیکی که تو ظرف بود در دستان من قرار گرفت)

زبانکده محصلوبعد باسرعتی مانند نور به پشت مدرسه رفتیم

زبانکده محصلو کیک کوچک را بین خودمان تقسیم ونوش جان کردیم

آقا نبودی انقد خندیدیم

اقد چسبید بمون

اقد خوشمزه بود

اقد کیف داد

جــــیزک

.

.

هان؟؟

چیه؟

شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز خو مخواست بمون ازونا بدن تا مام دس به همچین کاری نزنیم!

شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز خو بابا اونا انقد بشون نگا کردیم که مکروه شدن دیگه( مام گفتیم از مکروهی درش بیاریم)

خو اگه ما برنمیداشتیم خودشون کوفت میکردن

والا خو

بعد رفیتم جای نمازخونه دیدم چندتاکفش توجاکفشیه....

بامریم بند همه کفشارو به هم گره زدیم چنتام سنگ تو هرکدومشون ریختیم(خو کرم ه دیگه.یهو وول وول میکنه)

اقد حال داد

******************************

امتحانام شروع شده وفک نکنم دیگه بتونم بیام

به هرحال اگه خوبی دیدین از دستم در رفته

اگه بدی دیدین حتما یه چیزی بوده که دیدین

و درآخر تولد داداش شاهین گل رو با تاخیر تبریک میگم

ایشالا۱۲۰ساله شی شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز


پ ن۱:

اشتباهی که همه عمرپشیمانم ازآن

اعتمادی ست که بر مردم دنیا کردم....

پ ن۲:

آنقدر آرزوهایم را به گور بردم که جایی برای جسدم نماند.....

پ ن۳:

سالها درکوچه ی دل یاد تو بود

یاد آن کوچه و آن رهگذر خسته بخیر...

تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391سـاعت 22:58 نويسنده ☃t4n!4☃| |

امسال خیلی سال مزخرف و گندیه

دلم میخواد زود گورشو گم کنه بره دیگه ریختشو نبینم!

از اول سال پشت سر هم داره بلا سرم میاد..

خدایا!! آخهـ اینمـ رسمشه!؟؟!

از دست کـَسای دیگه اعصابت خورده سر من خالی میکنی؟!!!

چپ میرم راست میامــ یه چیزی میشه!

من که اسباب بازیت نیستم!!! چه خبرته؟؟؟

بذا واس اینا که شبیه علامت سوال شدنم بگمــ باقی حرفامونو هم بعد میزنیم...

یوهاهاااههوووواا(صدای وحشتناک)

اه! کجاس این لامصب!!!؟!؟!؟

داداش: بیا بگیر! (بعدش هم از خونه رف بیرون!!!!)

شیء ای به نام " شارژر " رو ازش گرفتم !نمیدونم داداشم اینو ازکجآ آورده بود!!

به هرچیزی شبیه بود جز شارژر!!!!

2سر سیمش هم لخت بود(همونجایی که میزنی به باتری)

نمیدونم اینو چه جوری تو دستم گرفته بودم که 2سرش نزدیک هم بود!!

تا زدم به برق یهو بــووووووووووووووووووومممممممم (صدای انفجار)

رو دستم جرقه زد

پوست دستم به فاک رفت که خوشبختانه یکمش سوخت..

البته خدارو شکر زود از برق کشیدمش وگرنه خودمم به فاک میرفتمـ

وبازهم خوشبختانه بابام خونه بود و زود به دادم رسید

خوب که پماد زدم رودستم و باحالت شــُک یه جا نشستم!

بابام که دید ناراحتم و اینا اومد روحیه بده گفت :

هیچکارت نشده که،(با خنده )اگه به کف دستت میخورد که الــآن جزغاله شده بودی

اینم از روحیه دادنش

خلاصه اینکه دستم تا چن ساعت انقد درد میکرد

خو چیه؟! برق گرفته بودش

منم که جون دوست هی را میرفتم تو خونه مگفتم الان دستم خشک میشه هــَ هـــَ

خدا! دیگه نبینم ازاین کارا بکنیا.. دفه آخرت باشهـ!

خب نمیگی من تو سن رشدم بعد تو رحیه م اثر میذاره!! نکن اینکارارو ! زشته.!!!!


پ ن1:

بیستون کنده شدو عشق به جایی نرسید


دیگر از تیشه ی فرهاد بدم می آید….

پ ن2:

خدایا این سرنوشتی که برام بافتی ، قسمت یقش یذره تنگه !
قربون دستت شلش کن دارم خفه میشم ..."

پ ن3:

در پیاده روی هر خیابان

 همیشه رهگذری هست ک در حال راه رفتن دارد خواب میبیند...!!!

پ ن4:

خیلی سخته اون لحظه ای کـﮧ یکی به اشتباه بزرگی که در قبال تو کرده اعتراف می کنه!
اشتباهی به بزرگی تباه شدن زندگیت
…!
و تو فقط بغض می کنی
. . .
و این سوال رو لبات یخ می زنه

چرا؟!؟...

تاريخ جمعه هجدهم فروردین 1391سـاعت 4:1 نويسنده ☃t4n!4☃| |

خدای مـهربا نــــم

کمکم کن تــآ امســآل آدم ساده ای بشمـ

همانند اون کسانیکه

بدی هیچکس رو باور ندارن

برای همه لبخند میزنن

همیشه هستن ، برای همه هستن

پروردگارا

کمکم کن تا آدم ساده ای بشم

تا شاید بوی ناب آدم رو یادآوری کنم

خدایا عــاشــقـت هستم

مرا دوست بدار...

*********** 

یه بویی نیمیاد؟؟؟

چرا میــاد..

بیــشتر بو بکش!!!!

فهمیدی!!؟!

آره دیگهــــــ بوی عید و عیدی میاد

چقد زود یه سال گذشت....

چشم به هم زدیم فـــــِرتی سال نو اومد!!!!

حالا میترسم چشم به هم بزنم خرداد بیاد و امتحانات شروع بشه...

الان چند روزه اصن پلک نزدم.. کاره خداست دیگه یه وخ دیدی 3/2ماه دیگه اومد و بدبختی ها

شروع شد

آخه آدم زورش میاد بعد تقریبا یه ماه بخور بخواب درس بخونه.... نه!

خداییش شماها میخوندین؟!؟!!؟

خو نمیخوندین دیگه.. اعتراف کنین

حالا این بحثــو ولش!!شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

فک میکنین امسال چقد عیدی میگیرین؟!!؟

1) 1000تومن

2) 2000تومن

3)  من که فک میکنم امسال یه5000تومنی عیدی بگیرم!!

4)  مطمئنم بابابزرگم بهم یه کارت هدیه پارسیان میده تا هرچی خواستم بخرم!!!

5)  اصن کسی مارو برگ چــغندر هم حساب نمیکنه.. چه برسه به عیدی!!!

6) یه ماچ پدر مادر دار از مادر بزرگ و پدربزرگ

7) 50000هزار تومن...(یه نگا اینور،یه نگا اونور) اه..بازم خواب میدیدمـــــــ

8)  عیدی که نمیگیریم هیچی.. مجبوریم عیدی هم بدیم...

9) شتر در خواب بیند پنبه دانه...

10) زکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی .....

11)  خـــــــــــــــــــــــــــــــــــور پـــــــــــــــــــــــــــُف... خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور پـــــــــُف...

(بعد 2ساعت: مامان!!! سال تحویل شد یا هنوز بخوابم؟؟)

 

شما کدام یک از  مورد های بالا هستید؟؟؟گزینه ی مورد نظر را انتخاب وبه 

30000123  پیامک کنید تا در قرعه کشی ما برنده ی یک دستگاه سیستم که

ماشین بر رویش نصب شده بشوید...شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

اعلام نتایج : یه هفته مونده به باز شدن مدارس:دی!

 

امسال یه تصمیم خیلی فرا مهم گرفتم

میدونی چیه؟

نمیدونی؟

مخوام تغییر کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نیشــــِــت بازه؟؟؟؟

میخندی؟؟؟

نخند!!!!!!!

توام برو تغییر کن!..

البته هنو این طرح اولیه ست...خدا رو چه دیدی شاید کلا طرحش کنسل شد:دی!

بستگی به موقعیتش داره!!

هرچه عیدی بیشتر، مستحکم تر شدن طرح بیشتر

کلا این دو باهم رابطه ی مستقیم دارن!

 

خو دیه دوستان،آشنایان،همبستگان،وابستگان، و غیره!!!

سال نو مبارک

موقع سال تحویل منا هم دعا کنید ..

                    سال نوی خوبی داشته باشین.....شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

                                    بای وایشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

 


پ ن1:

به سرنوشت بگویید...

اسباب بازی هایت بی جان نیستند ...

آدمــند ، می شکنند ، کمی آرام تر  ....

 پ ن2:

همه چیز را هم که تقصیر من بیندازی

عاشق شدن من

تقصیر توست…

پ ن3:

پروردگارا...

من در چهــار چوب این جهــان جـا نمی شوم

کمکم کن تا بشکنم این مستطیل سنگی را ...

پ ن4:

من به هر تحقیری که شدم با صدای بلند خندیدم ….

نام مرا گذاشتند “با جنبه” ! بی آنکه بدانند؛

خندیدم تا کسی صدای شکسته شدن قلبم را نشنود..

پ ن۵:

هرچه میروم .....

نمیرسم!گــاهی با خود فکر میکنم نکند من باشم کلاغ آخر قصه ها....

تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390سـاعت 19:11 نويسنده ☃t4n!4☃| |

هــِـلو فــِرندشِـــکـْـلـَکْ هــآے آنـــ ـیکـآ

هـَ وو آر یو؟؟شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

میدونم دلتون واسم تنگ شده بود ولی اااااااااااااااااااه.. خاک تو سرشون دروازه خالی گل نکردن

من واقعا شرمنده امیه لحظه جو گیر شدمــ.. تعجب نکنین فوتبال نیگا موکونمــ

کجا بودیم؟!؟!

هااااا ... آره دیه چاره ای نبود و باید میرفتم.. حداقل واس اینکه یکم حال و هوام عوض شه..

اگهـ گوفتین کوجا بودم؟!؟!

رفتهـ بودمـــ جبــــهه

یه چنتا از این دشمنا رو کشتیم اومدیمـــ

و حالا شرح سفر

برین کنار برین کنار... هووووی هــُل نده مگه نمیبینی دارم سوار میشم..

آخ لــه شدمـــ

(هنگام ورود به اتوبوس)

خووب کهـ نشستیمــ و چن تا صلوات و فاتحه فرستادیم.. با دوستمـ شروع به بولوتوث بازی

کردیــــــمــ کهـــ:

هَ

مادر

شقایق

گل باقالی

پارمیدا

فرغون

ویروس و ....

مثه اینکه همه مشغول کار بودن

این به اون میداد .. اون به این میداد .. یکی خاموش کرده بود نمیداد .. یکی به همه میداد

خلاصه وضعیتی بود

یه چن ساعت که گذشت دیدم ازینا بخاری و گـــــــــــــــــــُــــــــــل گـــُــــــلم

و اس اس ۱ بر۰ جلو میباشدشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

 بخاری بلند نمشه و اینگونه شد که من دس به کار شدم

نور . صدا . اکــــشــِــــــن

همهـ سرجاهاشون شوروع کردن به ایوَر اووَر رفتن طوری که مسئولین محترم اخطار ندن

منم با سرپرستمون جور شده بودم ناجور البته جوون نبود سنش بالا ۴۵بود

خو مجــــــــــــبور بودمــ،باید واس خودم پارتی جورکنم یا نهــ

دیگه موقع رسیدن و نمیگم کهـ حسابی منا دعوا موکونین

تو راه برگشت با میترا چسبیده بودیم به شیشه واس آدمای بیرون دس تکون میدادیم

ما مسخره شون میکردیم،اونا فک میکردن داریم قربون صدقه شون میریم

خو چیهـــ؟؟؟؟ اینم یه نوع سرگرمیهـ دیهـ

خووب که خودمونو خسته کردیم، با نرگس و زهرا چــِپیدیم تهــِ اتوبوس

نرگس داشت با نامزد آینده ش تیلیفونی صحبت میکرد، من و زهرام داشتیم گوش میدادیم

یهو ســَـرَمو آوردم بالا دیدم یکی از مسئولای مونث مون بالا سرمون وایساده

منم سریع جیم فنگ شدم و آن دو را با آن سرکش تنها گذاشتمــ

بعدم حسابمو رسیدن

بعدشم سفر تموم شد اومدیم خونمون

قصه ی ما به سر رسید کلاغه نمدونم پیچونده کجا رفته که هنو به خونش نرسیدهــشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز


پ ن۱:

این روز ها چه شیرین میزنم بی آنکه پای فرهادی در میان باشد...

پ ن۲:

از پشت همین تریبون جا داره که به نیمه گمشده خودم اعلام کنم که....

به گم شدنت ادامه بده! من فعلا سرم گرمه و داره بهم خوش میگذره....

پ ن۳:

برای خیانت هزار راه هست اما هیچ کدام به اندازه تظاهر به دوست داشتن

کثیف نیست..

پ ن۴:

آنقدر"کثیف" بودی

که هیچ" الکـُلی"نتونست لکه ی ننگِ خاطرات کثیف تورو از یاد من پاک کنه..

پ ن۵:

حالم را پرسیدندگفتم: رو به راهم اما کسی نپرسید رو به کــــدامـــ راهمـــ...

تاريخ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390سـاعت 18:55 نويسنده ☃t4n!4☃| |

 

چیه؟

"مهندس" به این خوشگلی ندیدی؟؟

(یکی نیست بگه تو امسالتو تموم کن مهندس شدنت پیشکش)

دقت کردین چن وخته پیدام نی

هم قـِــشــَنگ دقت کــِـردین؟؟؟

بوگو به جون فری

هم مــِدِنی ای درسا کــَمرِ مـُـره شکسته

چرا لهجم ایجور رفت؟؟؟

نمدونم چرا هر دبیری که میاد سر کلاس ما،بمون مگه: برین تغییر رشته بدین!!!

چن تا از بچه ها که واقعا به فکر افتادن

ولی من چون هدف والاییدارمــــــ ،مثه بختک چسبیدم به اسمشو نبر(همون درس)

دیهـ اگهـ دیر به دیر میام به کوچیک/بزرگی خودتون بـَبــَخشیدشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

مامانه نامردم با عمه م پیچوندنم منا رفتن حرم

منم گفتم ایشالا تو حرم سـُر بخورن ،بوخورن زمین

این امام رضا بدجور داره بام لج موکونه هاااااا


پ ن۱:

بهم گفت: چیکار کنم که عاشق بشم و همیشه عاشق بمونم؟!

گفتم: هر وقت عاشق شدی دیگه به کسی نگاه نکن تا عاشق کسی دیگه نشی!

روز بعد که دیدمش دیگه نگام نمیکرد

پ ن۲:

خدایـــــــا

یه بـُر به این زندگیمون بزن

شاید دوتا حکم افتاد دستمون

که هر نامردی آسشرو به رخ ما نکشه....!

پ ن۳:

ساکت بمانی میرود به حساب جواب نداشتن،عمراٌ اگر بفهمند داری جان میکنی

تا احترامشان را نگه داری....

پ ن۴:

دیگر عادت کرده ام....

به داشتن خدایی که...

همیشه سکوت میکند..

 

تاريخ سه شنبه بیستم دی 1390سـاعت 19:19 نويسنده ☃t4n!4☃| |

آره دیـهـ ، این روزا کلا بهـ فنا رفتیم

درســـو...مدرسهــ و ... مسابقــاتو ... فراموشـ شدنــ بهـ دستانهـ دوستانو...

خلاصهـ هر کـدومشــ یهـ جوریــ  ریق آدمو درمیارهــ

ایـنـ درسایــ لامصب که دهنمونو سرویس کردهـ اساسیـــــ

هر روز بلانسبت؟نصبت؟نثبت؟نسبط؟نثبت؟نصبت؟ عین خر موخونیم ولی.....

کی همی مدرسهـ تموم شهـ  از شــَرش راحت شیمــ

=====================ا==================

از اونجایی کـهـ بهـ دااوش ممل قول دادهـ بودمـ راجب عصبانیت اینجانب( خود جنابالیم)

نوشتن کنم،این بود که الان بی خوابی بهـ سرمـ زدهـ اومدم یه چن نمونه شو بگمـشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

 سکانس اولــ

از مدرسهـ اومدهـ بودمـ ، بعد سر غذا با این داداشـهـ دعوامـ شد

آرهـ دیـهـ اونوَخ بود کـهـ مـنـ قاط زدمـ ...

مثهـ این فیلمایـهـ اکشنـ و بزن بزنیقه شو گرفتمـ ، سرشو کوبوندمـ تو شیشه

اون دهن لق هم رف به مامانمــ گف

ولی مامی هیچی بم نگوفتــ( خــِـل شد)

سکانس دومــ

تو آشپزخونهـ بودمـ.. باز این داداشــهــ خر اومد منا اذیت کرد.. منمـ مگس کش رو برداشتمـ و تا اونجا کـهـ

تونستمـ زدمشــ... روز بعد پشتشو نشون داد، کبود شدهـ بود

و بهـ این ترتیب بود که مادر گرامیـ به سراغمـ آمد و حال مارا جـآ آورد

( تقصیر خودشهــ.. موخواست سر به سرمـ نذارهــ)

سکانس سومــشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

اولـــشــو یادمـ نی سر چی دعوا کردیم( با داداشـهـ) ولی بذا جای باحالشو بگمــــــ

من رو زمین ووِلو شدهـ بودم.. بعد این داداشهــ اومد با پا منو بزنهــ ، منم همچی محکم با پام

بش زدم پـــَرت شد اونـــور

----------------------------------------------

تا همی جا بـــسهـــ .. مــِـترسم اگهــ بیشتر بگمــ بگین ای دخترهــ روانیهــ 

ای بچه های فامیل تا ۲کیلومتری من پیداشون نمشهـــ

                

                    شاید یعد اینـ آپ کمتر ظهور کنمــ... تنهام نــذارینـــ ....

 
پ ن۱:
 
به کسی نمیگم من و خر فرض کردی،من با انتخاب تو ثابت کردم کلا خرم....!!
 
پ ن۲:
 
خدایا دیدی؟؟؟
 
کلی باران فرستادی تا این لکه ها را از دلم پاک کنی...
 
گفته بودم که لکه نیست...
 
"زخم" است...
 
پ ن۳:
 
اصن حوصلهــ ندارمـــ.......
 
تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390سـاعت 3:44 نويسنده ☃t4n!4☃| |

همی جوری فقط خواستم یه آپی بکنم

طفلکی وبم داره پوسیده مشه

هیشکیم که نیمیاد پیشش

دیگه این آخر بدبختیه.... والـــــــــــــــــــآ

===========================

زمونه برعکس شده...

دیروز رفته بودیم باشگاه..موقعی که ما رفتیم هنو پسرا تو بودن..

منم رفتم تو با صدای بلند گفتم: یــاالله

بعد مربی شون اومد گف: زمونه برعکس شده دیگه..حالا خانوما باید بگن یالا

این دوستای خر منم ضایه کردن خندیدن

خلاصه که رفتیم تو و شروع کردیم به ورزشـــــــ

و بعد رفتیم سر کا اصلی(سیخونک کردن بقیه)

آی کیــــــف داد؛ آی کــــــــیف داد

ولی این دبیر گوساله حسابی اعصابمو ر*****ی**د

میگه تو نمیای سر تمرینا منم نمره ورزشتو مدم ۹

منم گفتم هر چی عشقته بدهـــ، به درکـــــــــــــ

ازآخرشم دوستمو فرستاد دنبالم که اگه برم سر تمرینا نمره مو عوض موکونه،

مویـــَم گوفتوم نومویام.. بذا یکی دیگه رو بیاره تو تیمش..

( انقد خوشم میاد میان منت کشـــــی)

   دیگه همین دیگه دلم به حالشون سوخت گفتم شنبه مویام

                              دیگه حرفی نی...... فیلا


پ ن۱:

یه روزایی یهو قصد میکنی اتاقتو مرتب کنی...همین که همه ی وسایلتو میریزی

بیرون،تازه می فهمی چه غلطی کردی....

پ ن۲:

شیشه نازک احساس مرا دست نزن،چندشم می شود از لکه انگشت دروغ! آنکه میگفت مرا میفهمد، کو؟

کجا رفت که احساس مرا خوب فروخت...

پ ن۳:

داشتن مغز،دلیل قطعی بر انسان بودن نیست.پسته و بادام هم مغز دارند.برای انسان

 بودن باید شعور داشت،حتی خیلی کم......

 

 

تاريخ دوشنبه چهاردهم آذر 1390سـاعت 18:16 نويسنده ☃t4n!4☃| |

هه

به جون فری الان اعتراف موکونم

جون داداش در بستر بیماری بودم,تا چوشــامو وا کردم دیدم مامی و بابا و بقیه دور سرم حلقه زدن

موگن : انگشترم انگشتر , انگـــشتر کی هستی؟!؟!

منم واسه خالی نبودن عریضه؟ اریزه؟عریذه؟عریظه؟یــه عدد دستمال ورداشتم تا موخواستم دنباله ی

حرفشونو کامل که یه دفعه....

ایجور شدم===>

خلاصه تا پاسی از شب که چه عرض؟ارز؟ارض؟ارذ؟ کنم تا یه روز کامل ادامه داشــــــــــت

و دیگه اینکه دیشب من و مامان و بابایی رفتن کردیم خونه دوست بابایی

یه 2قلو دارن, امیرمحمد و محمدمهدی! 2سالشونه!

تا اومدم این امیرمحمد وحشی رو بغل کنم با پنجولاش (ناخوناش) صورت منا چنگ زد و الانم زخم شده

حالا اینکه هیـــچ!!!!!! اومدن نشستن رو پای من نقاشی میکشن... یهویی دیدم امیر داره رو جورابم نقش و نگار

میکشه

منم دعواش کردم و لی انقده قشنگ ماچ موکونن تا موقعی که موخواستیم بریم هی من ماچشون

مکردم هی اونا منا ماچ مکردن

بذا از روزگارم در مدرسه بوگم

یه ناظمی داریم... یه پا عزرائیلِ واس خودش... انقده گیر مده..گیرمده..گــــــــیر مده.....

ولی هرکی حریفش نشه,من یکی مشم

مامان میگه آخر تورو اخراج موکونه!!!!!

ولی بادمجون بم آفت نداره

                                                                                              دیگه بـاقیش باشه واس بعد

                                                                                                                      گود خــدافظ



پ ن1:

در کــوچه غـــم, مــآ همه رهگذریم

پ ن2:

آسون ترین کار دنیا اینه که تو خودت باشی و سخت ترین کار دنیا اینه که تو اونی باشی که

دیگران از تو انتظار دارند

پ ن3:

خوشم نیومد پاکش کــــردمـــــــــــــ

پ ن۴:

فری:

تاريخ چهارشنبه یازدهم آبان 1390سـاعت 19:45 نويسنده ☃t4n!4☃| |

در و وا کــُن اومدم    به من نــیگـا کن اومــدم

 

ســِـلام بـه هم چـــوطور موتـــوریــن؟!؟!؟!

بـــآزگــشت غــرور آفــرینم رو بــه همه تبریک موگویــمشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

واااااااااااااااااااااااااااااااااای

انقده دلم براتون تنــگ شده بود کـــه نگــــو

انقده حرف دارم که همه ش اینــجا جـآ نمیشهولی قسمت های مهمش رو خدمتتون عرض؟عرز؟عرذ؟ارز؟عرظ؟عرظ؟ارذ؟ارظ؟میکنم

اول ایــــــــنکه...

ایــــــــنـــــــــکــــــه......

ایــــــــــنکه اینجانب تغییر رشته فرموده و از تجربی به ریاضی نقل مــکان کرده

دوم اینکه:

تـــــولدم با ۲روز تاخــیر مـــبــارک41

و یه تــشکر ویژه از داااووش شــآهین گـــلشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز  که مارا خجولی داد

ایشـــالا تو تـــولدت و عروسی بعدیت جـــبران میکنمشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

خب چــــــــــــــــــــه خــــــــــــــــــــبر؟؟؟؟ آفتــآب زده به کــــمـــر!!!؟؟

ممـــل؟؟ شنیدم موخوای کچل بشی!!! (کچل کچل هــُ هــُ)

هــر وقت خواستی بری سربازی، یه قابله تــآ خــِـرخــِـر پر آش کن ور دار بیار ایــنـجا

(خو چیه؟؟؟ آش رشته دوس دارم)

نـنه عــسـل؟؟شنیدم رفتی دانشگاه؟؟

هَ

چه جوری رات دادن؟؟؟

چوخی کردم ایشالا موفق باااشی

فری نفیس انقده دلم واستون تنگیده بود

پــگـاه جونم فرشته،چرا شدی بــِـرشته واس شمام هینظورشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

فائزه.پری.مریم...و همین طور واسه بقیه دوستام

فافاسارا چرا انقد گریه موکونین!!!!!!!!!خو اومدم دیه

اگه بخواین گریه کنین با پشت دس میزنم تو دهن زن شاشا

خو مثه اینکه زیاد شد

به هر حال وظیفه تون بود میخوندین

فعلا تا همینجا بسه

                                                         بابای تا بعد....


پ ن۱:

از تمام دوستان و آشنان به دلیل اینکه تو این مدت آپ کردن و من نبودم که خدمتشون

 برسم عذر میخوام

پ ن۲:

و همین طور از تمامی دوستان که تولدم رو تبریک گفتن تشکر میکنم

پ ن۳:

داداشی شاهین خیلی خوشحالم کردی

ممنونشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

پ ن۴:

هفته ۱بار میام نت.. البته شاید یکم زیادش کردم

پ ن۵:

خیلی خیلی خیلی زیاد شد معذرت

تاريخ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390سـاعت 18:50 نويسنده ☃t4n!4☃| |

بیسمی الله رَمانِ رَییم

شامبولیکم

کیف حالک؟!

ایام تو کامتون هست!! شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

نماز روزه هاتون قبولشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

دوباره ماه رمضون اومد و رفتن به خونه اقوام و مفت خوری شروع شد

شکم هامون به شدت کیف موکونن

چرا؟شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

واس اینکه مفت موخورن و موخوابن و هزار تا کار دیه...

مدونین الان یاد چی افتادم؟!

یاد اون جـُکه که: یارو به شکمش میگه: تا کی من کار کنم تو بخوری!!؟ شکمش هم میگه: میخوای من کار کنم تو بخور!

خدایی عند حال بهم زنیه

یه بار سر سفره گفتم همه اینجوری شدن

انقده خندیدم که نگو

بریم سراغ آپ اصلی:

(راسش یکم زیاده بردمش تو باقی مطلبشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے برید اونجا)


 

پ ن۱:

جمیله با ادیسون ازدواج میکنه،بچه شون میشه رقص نور

پ ن۲:

التـــماس دعاشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

پ ن۳:

بازم التماس دعا

پ ن۴:

غضنفر لوبیا میگیره دستش،میگه:یاد تو در دل من غوقا به پا میکنه

پ ن۵:

غوقا؟قوغا؟قوقا؟غوغا؟

پ ن۶:

اصن دوس دارم اونجوری بنویسم! تورو سـَنـَنَ!!

پ ن۷:

دوستم بالاخره به عشقش رسید،(پسر داییشه بابا،فکر بد نکنین)

مهسا جونم،امیدوارم خوشبخت بشی با اون سبیل کلفت

دوست دارم


๕بــاقــی مـطـلـب๕
تاريخ چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390سـاعت 9:57 نويسنده ☃t4n!4☃| |

ســلــآمـشِـــکـْـلـَکْ هــآے آنـــ ـیکـآ

ســلـآمـی به اســتواری آفــتابه،خشکــیِ حـیـاط،گــیر دادن هــآی مـآمــآن...شِـــکـْـلـَکْ هــآے آنـــ ـیکـآ

خوبیــــن؟!شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

خوب بــودنی به بــلـندیِ چـنـآر،جوب هــای پر آب و لــجن،کــَفـــتــَر هـــای عـــاشـقشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

چــه خــبر؟!

خبـری بـه لــذت مـــرگ کــافر،سوختن دماغ دوستان،ضایـع شدن مــَردم...

هه!!!

(جــــشن تو باقی مطلبه....بــرید اونجا)

 

پ ن۱:

قالبم خوبـــه؟؟

 

پ ن۲:

نـیـا باران،زمین جای قشنگی نیست،من اهل زمینم و خوب میدنم که گـُل در عقد زنبور است ولی سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست دارد

 

پ ن۳:

افـسار دلم دست خدا بود چنین شد،ای وای اگـر دست خودم بود چه میشد،مقصود دلم مهر و وفا بود چنین گشت،گـر مقصد من جور و وفا بود چه میشدشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

 

پ ن۴:

آهنگم خوشمــله؟؟شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز  من که خیلی دوسش میدارمشِـــکـْـلـَکْ هــآے آنـــ ـیکـآ

 

پ ن۵:

پیام لـآو مشهدی:

مـِـدِنی الـآن چی حال مـِـداد؟

حـال مـِـداد تو ایـنـجه بودی و مـُو از پـشت سر می اَمـَدوم

و مـُگـُـفـتـُم پــِخ!! بعد تو مـِـتـِـرسیدی...

مـُـ مـُـگـُفتـُم نــِتــِرس...مـویـوم عـشـقت

 

پ ن۶:

اعصابم خورده

اه اه اه


๕بــاقــی مـطـلـب๕
تاريخ سه شنبه چهارم مرداد 1390سـاعت 21:5 نويسنده ☃t4n!4☃| |

ســـلام اَلـــِکـــُم  ســـلام اَلـــِکـــُم

خوبیــــن خوبــم (هه! این شکــلکه چقــد مثه خانوم شــیرزاد میخنده)

همه خوب هـــــــــستن...چـــه خـــَـبـَر؟؟! اینجارو شهین و مهین و اقدس،اوستا و شــِگِرد

و وَر دست،پیچ گوشتی و انبر دس..دَس دَس..دَس دَسی باباش میاد،بوی جوراب پاش میاد،

خدا به خیر بکنه باید بریم دَر دَر...(این روز ها همه دیوانه می شوند،شما چــطور؟!)

حالا تا بیشتر از این سوتی ندادم و اینجور چیزا بریم سراغ یه شعری..داستانی..چـِمدونم حتمایه چیزی هست دیگه

 

قصه اینجوری شروع شد...

که تو بیقراری من تو رسیدی/منو دیدی/مثل خورشید تو تابیدی به تن مرده

 عـشقم/تودمیدی/منو دیدی

قصه اینجوری شروع شد...

اون سوار خسته راهی که کشیدی/تا در کوچه احساس و پریدی/منو دیدی/منو دیدی/

قصه اینجوری شروع شد...

قصه عشق من و تو/قصه پاییز و برگه/قصه کوچ و تگرگه/قصه جنگل و رازه/قصه درد و

نیازه/قصه درد و نیازه

قصه اینجوری شروع شد...

حالا من موندم و احساس/که یه دنیاست/آخر عـشق من و تو یه معماست/غصه ما رو نخور/

صبح غــزل خون دیگه پیداست/دیگه پیداست

 

خوب بــــود؟؟..خدایی من که خیلی ازش خوشم اومد..دیه شوما ها رو نمدونم

خو دیه...اینم از شعرمون...برین دیگه..

 

پ ن ۱:

همه مــا وارثـــیم،وارث عـــذاب عــــشق

سهم اونکس بــیشتره،که میشه خـــراب عـــشق

ســوختن و فـــریاد زدن،اینه رمــز و راز عــــشق

وقت از خود مــُردنه،لـــحظه آغـــاز عــــشق

 

پ ن۲:

ساعت ۴.۵۸دقیقه صبــحه...دنـــدونم درد موکــونه

خوابـــمم نومـــویاد...هـــیچی بدتر از دندون درد نیــست

 

پ ن۳:

این عــکس بالایی رو آقــا امیر زحمت کشیدن درست کردن..دســتشون دردنــکونه

 

پ ن۴:

روزی که دلی را به نگاهـــی بــنوازی،از عـــمر هـمان روز حساب است دگــر هیچ...

 

پ ن۵:

هــمیشه مـاندن دلــیل بر عاشـق بودن نیـست،خیلی ها میرونـد تا ثابت کـنند که عـاشق اند...

 

 

تاريخ چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390سـاعت 10:8 نويسنده ☃t4n!4☃| |

ســــــــلامـ

خوب هستیـــــــــــــــــــــــنزبانکده محصل

از آن جایی که ما خیلی وقت هست که آپ نفرمودیم وبسی جای تعجب دارد...آمدیم که

یه آپی بوکونیم و از فضای عروسی به بیرون بیاییم

و اینک ماجرای دیشب را که یه اتفاقایی رخ وَداد را شرح میدهم:

در خانه،تنها روی سه پایه،نشسته بودم تو سایهزبانکده محصل    پای کام(کامپیوتر) نشسته بودم و

باهاش ور میرفتمو مجید(خراطها) گوش میدادم.اون وامونده هم ویندوزش قاط زده و همه چیز رو بزرگ نشون میده

(بابا ما بیناییمون خوبــــــــــــــــــــهیهو دیدم صدای مامان میاد که میـــــگه: پاشو دیگهزبانکده محصلزود آماده شو بریم عکاسی 

وقتی رفتم پیش مامان دیدم داره با تیلیف(تلفن) صحبت موکونه(که در این موارد فضولی

بنده گل موکونه..البته فضولی که نه کنجکاوی)

هیچی دیگه تا تیلیف رو قطع کرد...

من:کی بود؟

مامان: خاله بود(خوشم میاد هروقت میپرسم درست و حسابی جواب مده)

من:چی میگفت؟

مامان: میگفت که امشب بریم خونه مادرجون...

من:من نمیام..

ماما:واسه چی؟

من:چونکه حوصله ندارم..تنهایی حوصلم سر میره اونجا

ماما: باید بریم

من:خو

هیچی دیگه اول رفتیم عکاسی و بعد رفتیم خونه مادرجون....

وقتی رسیدیم مانتو و مقنعه رو کندم و پرتشون کردم اونور و رفتم سراغ آکواریوم دایی

یه آکواریوم داره این هــــــــــــــــــواتوشم پره از ماهی های گوشتخواردستتو رو

شیشه مذاری میان طرفش

(دیگه خبر خواسی نبود تا موقعی که باقی مهمونا اومدن و موخواستن شام درست کنن)

خاله مخلفات ماکارونی رو درست کرد و من رفتم سراغش..وقتی ماکارونی رو ریخت تو آبکش مادرجون اومد با دست اینور و اونورش کرد..خلاصه هرچی که خورده بودم در معده بنده شورو به ورجه وورجه کرد..و جالب که خاله هم همون کار رو کرد

بعدشم همه رفتیم تو حیاط و بحث انتخاب رشته من شوروع شد..همه گفتن باید بری تجربی..منم که تو حرف زدن کم نمیارم تا هرکی اسم تجربی رو میاورد یه چی بش موگوفتماونم تا چند دقیقه اظهارنظر نمیکرد

موقع شام که ظرف ماکارونی رو جلوم گذاشتن اینجوری شدمالبته جلوی جمع ضایع نکردم و خوردم..وقتی تموم کردم دایی جون گفت:

چرا کم خوردی؟

من:همون بس بود

دایی:رژیم داری؟

من:رژیم؟؟؟دایی جان من که چاق یا خدایی نکرده اضافه وزن که ندارم....که یهو

دست قورباغه (قورباغه پسر خالمه.۲سالشه.اسمش متین ه ..این لغب رو من بهش دادم..آخه هم زیاد سر و صدا موکونه هم یکم سیاهه هم یکم چشاش درشته)

رفت لای پنجرهحالا گریه نکن کی گریه کن..به زور ساکتش کردیم..

بعضی موقع ها هم تو جمع سوتی میدادم..که......

موقع رفتن با آجیم پریدیم رو صندق عقب ماشین داییو گفتیم حرکت کن

که بابایی اومد جفتمون رو آورد پایین..

جاتون خالی یک آهنگی گذاشته بود که آدم نمیتونست سر جاش بشینهم

خو بسه دیه....زیاد حرفیدم...(موضوع دیگه ای نداشتم که راجبش بینیویسم..به

کوچیک و بزرگی خودتون بَــبَــخشیدزبانکده محصل..

خو دیه بـــــــ ـــــا بــــــــ ـــــایمحصل

 

پ ن ۱:

دردم ز یار است و درمــان نیــز هم

        دل فدای او شد و جــان نیــز هم

اینکه می گویند آن خوشتر ز حــُسن

  یــار ما این دارد و آن نیــز هم...

تاريخ سه شنبه چهاردهم تیر 1390سـاعت 15:21 نويسنده ☃t4n!4☃| |

ananazi&sajjad

** انواع کـد آهـنگ **